تبليغاتX
دختر شرقی - خدا
خدا

پسرکی زیر بارش شدید برف

بدون کفش پشت ویترین مغازه ایستاده بود

زنی از آنجا می گذشت

آرزو را در چهره پسرک خواند

دستش را گرفت و به داخل مغازه برد و یک جفت کفش نو برایش خرید. بعد رو به او گفت :

حالا به خانه  ات برو... امیدوارم عید خوبی داشته باشی.

پسر از زن پرسید : خانوم شما خدا هستید ؟

زن گفت : من یکی از بندگان خدا هستم.

پسر گفت : من می دانستم شما یک نسبتی با خدا دارید

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت20:26توسط نسیم |