![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.![]()
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها
را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست .
شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .![]()
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ
افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود
و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .![]()
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :
يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ ![]()
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!![]()












به این عکسا نگاه کنید
مگه ما چند تا بهار قراره با هم باشیم؟
پس چرا نمیتونیم بهتر از اینی که هستیم باشیم؟

تا چهار شنبه دیگه در پناه حق![]()


