تبليغاتX
دختر شرقی
تا اطلاع ثانوی تعطیل!

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:33توسط نسیم |
تعطیلات تابستانی خود را چگونه گذراندید؟؟؟؟

هوالمحبوب

سلام دوستای من

من اومدم با یه سری چرت و پرت دیگه

امروز آخرین روز تابستون منم اومدم بدرقه ش کنم به خاطر همینم این پست رو

دقیقا" ۱۲ شب آپ کردم.

اومدم بگم سلام پاییز

سلام پادشاه فصل ها (به قول اخوان)

یادت باشه که من اولین نفری بودم که اومدم پیشوازت

هر چند خیلی واسم بد خاطره بوده و همه خریتام تو فصل پاییز بودهولی به قول سهراب

 جور دیگر باید دید

این تابستون اتفاقای عجیب زیاد داشتم به قول بابک زندگیم هیجان انگیز شده بود

نتایج کنکور.دانشجو شدنم .گم کردن گوشیم.شناختن خیلی از آدمای دورو برم.

از همه جالب تر :اون روز تو خیابون یه زنه جلو کیوسک تلفن جلومو گرفت

گفت یکی اومده خواستگاری دخترم میگن زن داره تلفن بگیر حرف بزن ببین راسته

تا گرفتم دمه گوشم یادم افتاد یهو پرسیدم بگم کی رو می خوام گفت :

آقا بهنام یه لحظه طی مسائلی شک کردم بعد پیش خودم گفتم : نه بابا تشابه اسمیه

خلاصه بابا بزرگ طرف جواب دادو فهمیدیم دروغه و زنه کلی خوشحال شد

 و برام دعا کرد

این تابستونم رفت مثل همه ی فصلای دیگه و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

خوش اومدی تابستونی که پدر مارو با این گرمات دراوردی

سفرت سلامت

آب میریزم پشت سرت که زود برگردی

امروزا دلم بد جور گرفته واسم خیلی دعا کنین

 

همتونو دوست دارم

بای بای تا آپ بعدی جیجرای من

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت0:1توسط نسیم |
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز ندارهD:
 

سلااااااااااااام 

خوبین؟

خوشین بدون من؟

بنده بعد از کلی تفکر و مطالعه و تحقیق به این نتیجه ی ارزشمند رسیدم که باید آپ کنم

نتیجه ی ارزشمندی بود نه؟می دونستم

اول از همه ماه رمضونتون مبارک نماز روزه هاتونم قبول

بعدشم اومدم بگم دانشگاه سراسری قبولیدددددددم

کاردانی عمران نقشه برداری دانشگاه تبریز(البته ساختمان فنی واقع در مرند)

آزادم معماری تبریز قبول شدم ولی تصمیم دارم همون روزانه هرو برم.

خدارو شکر که بالاخره ما هم با هزار خواهش و تمنا دانشجو شدیم

اون روز داشتم توی تاکسی میومدم یه پیر مرد پشت سرم نشسته بودکه موقع پیاده

شدن دعای قشنگی برای راننده کرد:

الهی  خدا هیچ وقت شرمندت نکنه

قبلا" هم شنیده بودم این دعا رو ولی اینقدر دقیق بهش فکر نکرده بودم

حالا من این دعا رو واسه شما میکنم:

عزیزای دل خدا هیچ وقت پیش هیچ کسی شرمندتون نکنه

اینم یه ترانه ی قشنگ خواننده ی مورد علاقم داریوش

 
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست


مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما


همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها


فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند


گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت14:20توسط نسیم |
یه روز بخصوص
 

سلام مهربونای من

حالتون خوبه؟

به امید اینکه از گرمای هوا کباب نشده باشین باید بگم امروز یه روز خیلی خاص

امروز تولد کیک شکلاتییههههههههههههه

تولده تولده..... تولدت مبارکه..... مبارکه مبارکه ......تولدت مبارکه

همتون تو این تولد دعوتین

نگران نباشین به همتون کیک میرسه

یادتون نره تولشو تبریک بگیناااااا

ای بابا

پس کادو هاتون کوووووو؟؟؟؟

هرکی کادو نده کیک نمی خوره گفته باشم

بابا شوخی کردم چرا زحمت کشیدین؟

بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین

واما مرحله نهایی!

کیک شکلاتی جونم از کیکت خوشت اومد؟

تولد ...تولد... تولدت مبارک... مبارک ...مبارک... تولدت مبارک ....

بیا شمارو فوت کن تا صد سال زنده باشی

یادت نرفت که آرزو کنی؟

تولدت مبارک عزیزززززززززززززززم

خوب دیکه

به همتون خوش گذشت؟

مرسی که اومدین

عزان من میرم مسافرت تا ۲هفته نیستم بهتون خوش بگذره

یه جمله:

از میان آنان که برای دعای باران به تپه ها میروند تنها آنانی ایمان راسخ دارند

 که با خود چتر به همراه میبرند

بای بااایییییییییییییی

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت18:50توسط نسیم |
و اما مقوله ی کنکور!
 

سلام

خوبین؟

امروز می خوام یه خاطره براتون تعریف کنم

تقریبا" ۱سال پیش بود ۶ مرداد ماه از امتحانای نهایی خلاص شده بودیم وداشتیم

 مثلا" استراحت میکردیم که :

رییییییییینگ.....ریییییییییینگ......

-بله

- سلام بی معرفت خبری از ما نمی گیری؟

- سلااااااااام. چطوری پرپر(اسمش پروانه بود همکلاسیم توی مدرسه) چه عجب یادی از ما کردی؟

- زنگ زدم واسه اون سی دی هایی که دستم مونده بود باهم قرار بذاریم پسش بدم.

- اوووووووو.هیچ یادم نبود که اون سی دی یا دسته توه

-آره شرمنده خلاصه زنگ زدم باهات یه قراری بذارم

- خوبه کجا؟

- آبرسان من کلاس کنکور میرم بیا جلو آموزشگاه گزینه برتر! ساعت ۵ کلاس دیفرانسیل دارم

- بابا کنکووووووور کلاسم میری؟

- آره چرا نمیای؟ استاداش خیلی توپن

- باشه ببینم چی میشه

-خوشحال شدم صداتو شنیدم خدا حافظ

-باشه عصر میبینمت خوشحال شدم.خدانگدار

خلاصه رفتیم و سر کلاسم واسه اولین جلسه مهمون نشستیم استاد خوبی بود

 

خلاصه با کلی اصرار و تمنا و خواهش خانواده راضی شدن ثبت نامم کنن

همشون پروازی بودن از تهران میومدن.اسم استاد دیفرانسیل آقای صفوی بود خیلی استاد

باحالی بود حدود ده سانت ریش داشت با ۲ تا بچه امیر مهدی و امیر حسین.بعضی وقتام

سر کلاس درساخلاق می داد.(استاد دیف)

آقای یهیوی استاد فیزیک بود رتبه ۳۰ کنکور ۷۳

آآقای ابولقاسمی رتبه ۱۲۰ بود و پزشکی خونده بود( استاد شیمی)که واقعا" کارش درست بود

و اما آقای نهرینی هندسه گسسته بود تنها استاد مجرد آموزشگاه

که همین جا از تک تکشون تشکر میکنم

یک سال گذشت

 یه سال خودکشی کردیم. کلاس کنکور رفتیم.گردش ها و مهمونی یا رو قدغن کردیم.

میونمون با بهترین دوستامون به هم خورد. مامان و بابا رو خسته کردیم

کلی پول کلاس و آزمون و کنکور دادیم

تا اینکه بالا خره دیروزرتبه ها اومد

ماشالاگل کاشتم .شریف قبول نشم امیر کبیر حتما" قبول میشم

۱۴۶۰۳

هر چند بین فامیلای منگلمون رکورد زدم

ولی می خوام پشت کنکور بمونم

تا سال بعد ببینیم چی میشه!

تا آپ بعدی بای بای

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت0:48توسط نسیم |
ستاره ی پر فروغ سینمای ایران دیگر نمی درخشد!
 

سلام عزیزای من

امروز تازه از غصه ی مردن جوجوی صورتی کوچولوم درو مده بودم که یه خبر وحشتناک

 شنیدم.

خسرو شکیبا فوت کرد.

سنم اونقدر قد نمیده که از فیلمای قدیمیش بگم. مثلا" همین فیلم "حمید هامون " که همه

 میگن.

من با سریال تلویزیونی خانه سبز شناختمش.سریالی که بدون شک همتون دیدین .

با دیالوگای معروف : " چه معنی داره تو این خونه یکی با یکی دیگه قهر کنه"یا" قهر هستی

 حرف که می زنی " یا" عاطفه .....عاطفه .....عاطفه..."

و توی همین فیلم بازیگر محبوب من شد

فیلم خواهران غریبش رو چندین بار نشستم پای تلویزیون و با دقت نگاه کردم ۰

و آخرین سریال تلویزیونیش سر زمین سبز که به قول سینا عمق احساسات آدم رو

 قلقلک میداد.

پرونده زندگی زنده‌یاد خسرو شکیبایی در حالی بسته شد که سال‌ها بود همه مون با دیدنش

 افسوس همه روزهای رفته رو با خاطره بازی او می‌خوردیم؛ روزهایی که بوی زندگی و عشق و

پریشانی به همراه داشت.

عشقم بود که یه روز از نزدیک ببینمش

اگه بازیگر مورد علاقه تو هم بود همین جا براش یه فاتحه بخون

بیو گرافی:

خسرو شکیبایی سال 1323 در تهران به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته بازیگری در

دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. او قبل از انقلاب تنها در عرصه تئاتر

فعالیت داشت و فعالیت حرفه ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم "خط قرمز" مسعود کیمیایی

 در سال 1361 آغاز کرد.

سرآغاز دوره تازه فعالیت بازیگری شکیبایی فیلم "هامون" داریوش مهرجویی بود. او برای بازی

 در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از هشتمین جشنواره فیلم فجر به

 دست آورد. شکیبایی همچنین برای بازی در فیلم "کیمیا" احمدرضا درویش بار دیگر برنده سیمرغ

 بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد.

از مهمترین فیلم‌های این بازیگر فقید می‌توان به "بانو"، "سارا"، "پری"، "دختر دایی گمشده"

 و "میکس" مهرجویی، "خط قرمز"، "حکم" و "رئیس" کیمیایی، "کاغذ بی‌خط" تقوایی،

"اتوبوس شب" و "خواهران غریب" پوراحمد، "یکبار برای همیشه" و "مزاحم" الوند، "

سالاد فصل" و "ستاره بود" جیرانی، "شب" صدرعاملی، "سرزمین خورشید" درویش،

 "دست‌های خالی" طالبی، "عاشقانه" داودنژاد، "رابطه" و "عبور از غبار" درخشنده و

"چه کسی امیر را کشت؟" کرمپور اشاره کرد.

و بالا خره امروز صبح در ۲۸ تیر ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی به علت سرطان کبد

در بیمارستان پارسیان تهران دار فانی را وداع گفت 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت19:27توسط نسیم |
ضایع بازی!

سلام عزیزای دل

خوبین؟

ببخشینا دیر دیر آپ میکنم آخه مشکلات یه ریزه زیاده

بابته نظرای قشنگتونم ممنونم

به حرفای این شکلاتم گوش نکنین چرت و پرت زیاد میگه(شوخی کردم)

آقا جاتون خالی من شکلات دیروز رفته بودیم مانتو بگیریم ....اونقدر خندیدیم که نگو....بابا من رفتم اتاق

پرو .شکلاتم هی مانتو داد هی مانتو داد که من بپوشم البته شکلات نمی دادا .آقای فروشنده میداد

خودتونم که می دونید امروزا برق یکی در میون قطعه.اون روزم از شانس گند من برقا رفته بود فکر کن بری

تو یه اتاق تنگ درم ببندی برقم که نیست هیچی دیگه نور الی نور .....خلاصه ما مانتو پسندیدیم چونه

زدیم در هین چونه زدن برقا هم اومد خریدیم و اومدیم بیرون حدس بزنید چی شد

جلوی در مغازه دیدم مانتومو بر عکس پوشیم جاتون خالی اونقدر خندیدیم که خدا میدونه فکر کن از

این مانتو بدون دکمه دوختای مانتو همه بیرون از همه ضایع تر مارک پشت گردن مانتو بود اونی که سایز و

این جور چیزا توشه همونجا جلو مغازه تاکسی گرفتیم و برگشتیم....

اینم یه متن قشنگه خوندنش خالی از لطف نیست

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی
مشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهایش را لیسید و با خود گفت کاش یک غذای حسابی باشد كه بسته را باز كردند
 ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی
 كهمی رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش
خریده است .   مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ،
برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری
به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط
می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش
به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن
 خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.سرانجام ، موش ناامید
 از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ،
چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار
 بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار
 خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ،
 مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن
 صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به
بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ،
هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار
و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد
 بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد
 می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را
 هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی
 كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.
افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ،
 از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله
موش نداشتند
 
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

 راستی روز پدرم به همه باباها تبریک میگم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت16:50توسط نسیم |
همیشه چیزهای بدتری هم تو دنیا وجود داره!
 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و

 همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو  باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،

چون می خواستم جلوی یک رو یا رویی با مادر و تو را بگیرم.

من احساسات واقعی رو با (اس تاکی) پیدا کردم ،او واقعا معرکه است ،اما می دونستم

که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور

سواریش و به خاطر   اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست،

پدر. اون حامله است .( اس تا کی) به من گفت ما می تونیم  شاد و خوشبخت بشیم.

اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم

برای داشتن تعداد زیادی بچه.(اس تا کی)چشمان من رو بروی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا

 به کسی صدمه نمی زنه ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای

که توی مزرعه هستن، برای تمام  کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم

 که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه،و (اس تاکی) بهتره بشه اون لیاقتش رو داره. نگران نباش

 پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون

بر می گردیم، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،
پسرت، John

پاورقی:

پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه ( تامی) ،فقط می خواستم بهت

 یاد آوری کنم که در دنیای چیزهای بدتری هم هست نسبت به کار نامه مدرسه که روی میزمه،

دوست دارم! هروقت برای امدن به خونه امن بود ،بهم یه زنگ بزن

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت22:57توسط نسیم |
سلام دوباره
 

دوباره سلام!

سلام به همه ی اونایی که تو تمام مدتی که نبودم هوای وبلاگمو داشتن

سلام به اونایی که واسه اولین بار دارن میان اینجا

یه سلام مخصوصم با پنیر اضافی واسه همه اونایی که امسلا کنکورییییییییی بودن

من برگشتم...(به قول سنجد)

ببخشید که بی خبر رفتم آخه ییهو شد

همون طور که تو پستای پارسالم گفته بودم سوم دبیرستان بودم و مسلما" امسال پیش دانشگاهی

 و درگیر کنکورو کلاسو اینجور چیزا .که خاطراتم رو تو همین وبلاگ تصمیم دارم نویسم 

خلاصه ی کلام اینکه من برگشتم

با کلی تغییرات که دوباره  بنویسم وسعی دارم امسال بهتر از ارسال باشم

می خوام از هر دری بنویسم: خودم خودش خودشون ...........

 پس فیلا" زت زیاد

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت19:10توسط نسیم |
خدا

پسرکی زیر بارش شدید برف

بدون کفش پشت ویترین مغازه ایستاده بود

زنی از آنجا می گذشت

آرزو را در چهره پسرک خواند

دستش را گرفت و به داخل مغازه برد و یک جفت کفش نو برایش خرید. بعد رو به او گفت :

حالا به خانه  ات برو... امیدوارم عید خوبی داشته باشی.

پسر از زن پرسید : خانوم شما خدا هستید ؟

زن گفت : من یکی از بندگان خدا هستم.

پسر گفت : من می دانستم شما یک نسبتی با خدا دارید

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت20:26توسط نسیم |
عنوانی ندارم!

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

اما من درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها

 را اشتباه مي گيرم .انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

 انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست .

شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .

درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ

افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود

 و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت :

يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

به این عکسا نگاه کنید

مگه ما چند تا بهار قراره با هم باشیم؟

پس چرا نمیتونیم بهتر از اینی که هستیم باشیم؟

تا چهار شنبه دیگه در پناه حق

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت12:57توسط نسیم |
امید را به یاد داشته باش

هوالمحبوب

سلام من بازم اومدم با یه چهار شنبه دیگهبا یه سرس حرفای دیگه

می خوام این سری یه مطلبی رو براتون بنویسم

اینو یه عزیزی برام تعریف کرده

شاید برای بعضی هاتون تکراری باشه

ولی با این حال حرفای گفتنی زیاد داره

 چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان یکی از آنها به داخل گودال عمیقی افتاد .

بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است

 به قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . تو به زودی خواهی مرد .

قورباغه این حرفها را نادیده گرفت و با تمام توانش کوشید که از گودال بیرون بپرد .

 اما قورباغه های دیگر دائما بهاو می گفتند که دست از تلاش بردار،

چون نمی توانی از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد

 بالاخره از گودال خارج شد

وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که :

دیگران او را تشویق می کنند

می بینید امید وار بودن و امید دادن چه قدر مفیده!

گاهی وقتا یه حرف  خشک و خالی ما می تونه به یه نفر

آنچنان امیدی ببخشه که نتیجش خیلی عجیب باشه

پس بیاین سعی کنیم تا میتونیم امید وار باشیم و به بقیه امید بدیم

 

این متن رو هم بخونید شاید براتون جالب باشه

برای من که خیلی جالب بود

برگرفته از:

http://www.tehroon20.com/

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت20:49توسط نسیم |
عنوانی ندارم!

سلام

یه سلام داغ تابستونی

میدونید که فردا چه روزیه؟

این چه سوالی که من میپرسم؟ مگه ممکنه یه دختر یا پسر شرقی این روز بزرگ یادش بره؟

اونم این دختر و پسرایی که جرعت نداری بهشون بگی بالا چشم مامانتون ابروه!

مطمئنم که یادتون نمیره براشون هدیه بگیرین

منظورم این نیست که حتما" یه هدیه چند هزار تومنی!

یه بوس با یه شاخه گل رز خودش هدیه بزرگیه

پس اینو تقدیم میکنم به همه مامانای ایرانی

میدونی جاداره که روز مادر رو به همه مادرای مهربون روی زمین

 به خصوص مامان خودم و یه نفر دیگه تبریک بگم

مهربونا روزتون مبارک

عزیزی که داری الان این پست رو میخونی یه خواهشی ازت دارم

شاید الان که داری میخونی من سر جلسه کنکور باشم

(۵شنبه ساعت ۴ بعد از ظهر)

هرچند آزمایشیه ولی به دعات شدیدن نیاز دارم

میشه یه لطفی بکنی و همین الان یه دعا از ته دل مهربونت برام بکنی؟

بابت نظرای قشنگتونم ازتون ممنونم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت20:42توسط نسیم |
حرف دل

معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش

پر طاووس رها نیست به کرکس ندهندش.......

نيرومند ترين عاملي كه به اعمال و رفتار اثر دارد نيروي عشق است .

زيرا هر آنچه در زندگيانجام مي دهيم يا براي كسب عشق است

يا براي جبران كمبود عشق . ( براين تريسي )


 

به قول شكسپير: عشق چيست ؟ هر چه هست مال فردا نيست .

مال همين امروز است ، زيرا كسي از فردا خبر ندارد .

 

چند نفر ازما وقتي

يقين حاصل مي كنيم كسي را كه

دوستش داريم ، برايماست و حقيقتأ دوستمان دارد ،

او را مي آزماييم تا مطمئن شويم محافظه كار است يا بي پروا ؟

 با همدلي به حرف هايمان گوش مي دهد يا نه ؟؟؟؟؟

با كو چكترين ناملايمي ترك مي كند يا نه؟؟؟!!!

و وقتي به عشق او اطمينان پيدا كرديم ديگر همه كاري

 از ما بر مي آيد.

دلگرم مي شويم تا براي جستجوي ديگر و يار ديگر ...


+نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت13:36توسط نسیم |
چند تا عکس عشقولانه

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت19:1توسط نسیم |